یه روزی اکثرشونو می شناختم و باهاشون فعالیت مثلا دانشجویی می کردم، و حالا همون فعالیت مثلا دانشجویی اونارو به نون و نوا رسونده بود و منو افسرده کرده! چرا چون هنوز نمی دونم از زندگی چی می خوام، می دونم دنبال زر و زور نیستم اما باز چرا وقتی از اونا می شنوم دلم می گیره؟ شاید از این جامعه مزخرف باشه، جامعه ای که تا نداشته باشی محل سگ بت نمی ذارن، یه چی باید داشته باشی تا ببیننت مثل پول، مقام، شهرت...
حالا کی خواست دیده شه، اصلا به جهنم که دیده نشدیم، مگه نمیگم جامعه مزخرف، پس بهتره اصلا تو این جامعه مزخرف دیده نشم، اما باز میگی به قول معروف انسان موجودی اجتماعیه، نمی تونه با جامعه قطع ارتباط کنه و بره تو خودش، اما شاید بتونه بیخیال تایید جامعه شه!
و این می شه که میبینی هنوز نمی دونی چی میخوای و حتی هنوز نمی دونی چی نمی خوای، یعنی یه قدم از این جامعه به قول خودت مزخرف عقب تری!
وسط موندن همیشه عذاب اوره، یا باید دل بکنی یا باید دل بدی، وقتی راهی رو میرم که راه خودم نیست، بلکه راه برگزیده جامعست، نمی تونم بیخیال تایید جامعه شم، وقتی میگم این جامعه مزخرفه باید راه خودمو برم، راهی که دوس دارم نه راهی رو که عقل جمعی فکر میکنه درسته، و این دربرابر عقل جمعی ایستادن جسارت و باور می خواهد که من ندارم، یکی از دوستان داشت و رفت، خدا کمکش کنه، عقل هنوز الوده به خرد جمعی من که کارشو سخت می بینه، اما لعنت به این عقل الوده به خرد جمعی...
به خاطر خودش تا حالا خودزنی نکردم، یعنی دوست نداشتم برای رفتنش دروغی سرهم کنم که به دوست داشتن بدبین شه، دلم نمی خواد فکر کنه اسون می شه درباره دوست داشتن دروغای باور پذیر گفت، اونقد باور پذیر که اون هم این همه مدت باورش کرده. اما دیشب حرفی زد که نظرمو تغییر داد، بش گفتم نذار با موندنم خاطرات خوبمونو خراب کنم، اونم برگشت و گفت بعد جدایی این خاطرات مثل خوره می افته به جونم، تو این جوری نیستی؟ یه لحظه فکر کردم داره غیر مستقیم بهم می گه خاطرات قشنگتو خراب کن و بعد برو، نفسم گرفت گفتم من می خواستم از دخترکم خاطرات خوب داشته باشم اما حالا که تو می خوای ایراد نداره، چنان خاطراتمونو خراب می کنم که دیگه بعد جدایی ازارت نده! یادم نیست بعدش دقیقا چی گفت فقط یادمه مخالفت کمی کرد!
و حالا من موندم بین چند راهی که هیچ کدومشون شبیه راه نیستن، کوره راهی ان که بوی ملامت از همشون می اد، موندم بین خودزنی و رفتن یا موندن و اهسته اهسته دل کندن، دومی غیرممکنه اما احتمال انتخابش بیشتره، تا من به نام موندن و اهسته اهسته دل کندن بمونم و مبتلاتر شم...
خلاصه همین که اراده به نوشتن کنی، همه چی رنگ می بازه، محو می شه و تو می مونی و یه دل گرفته و عقل شاکی که داره به دلت میگه گرفتی مارو؟ چند روزه بخاطر هیچ و پوچ مارو سرکار گذاشتی! اینجاست که دلت هیچ جوابی نداره بده، دوست داره بزنه زیر گریه و بگه تقصیر من نبود، تقصیر اون افکار نامرد بود که تا همین چند لحظه پیش داشتن تو رو هم متقاعد می کردن که همه چی مزخرفه، اما همین که خواستی ازشون بنویسی، تا ملت هم بفهمن دنیا چقد مزخرفه، همشون جا زدن!!
یه دوستی داشت یه جایی می گفت اگه سنگارو از سر راه رود برداری، رود صدای قشنگشو از دست میده، حیف که نمی تونستم بش بتوپم، فقط گفتم من رودی نمی بینم، همه مردابن که اگه خیلی خوش شانس باشن، با چندتا نیلوفر قشنگ شدن!
خوش به حالشون، نیلوفری که سهم ما نشد...
به قول معروف الخیر الامور اوسطها، اما همین اوسطها کار دستمون داده انگار باید حداقل یه درس سه واحدی تحقیق در عملیات گذرونده باشی تا بتونی این راه حل بهینه رو پیدا کنی، البته باید جوابت هم بهینه باشه هم موجه، یعنی تو محدودیت های مسئله صدق کنه!
خلاصه حکایتیست حکایت دنیای ما که به قول دوست معتادمان می کشی از یه جا می کشی، نمی کشی از عالم و ادم می کشی، در هر صورت باید بکشی، فقط باید بگردی و جایی رو پیدا کنی که کمتر از بقیه جاها بکشی. حسرت یه صفت و حال مطلق به دلمون مونده، چیزی که بدون اینکه فکر کنی داری دربارش افراط و تفریط می کنی، بی خیال از رعایت اوسطش، بش مشغول شی!
و شاید دلیل این همه گرایش به عشق همین باشه، چون همه فکر می کنن عشق اونقدر ارزش داره که بدون هیچ ملاحظه و حساب و کتابی وقت و وجود صرفش کنی!
تو طول تاریخ هر چی جلوتر اومدیم دوگانگی دنیا بیشتر به چشممون اومد، اعتقادات مطلقمون کمرنگ تر شد و همین امر ناخواسته عذابمون داد، هممون یه جاهایی دلمون میخواد بی حساب و کتاب به موضوع و مفهومی فکر کنیم و مشغولش شیم و شاید راز شتاب روز افزون گرایش به عشق در دنیای امروز همین باشه، اما مشکل اینجاست که فقط یه جاهایی دوست داریم غیرمنطقی بشیم و به چیز یا کسی عشق بورزیم، بعدش که حالمون عوض شد دوست داریم همه چی منطقی پیش بره و برگردیم سر حساب و کتابمون برای پیدا کردن راه حل های بهینه!!
حالا به نظرتون جایی عشق چند ساعته پیدا می شه، یا چند روزه و چند ماهه، فکر کنم پیدا شه، همون روابط عاشقانه قبل از ازدواج خودمونه دیگه!
اما اين روزا زندگي خودم پر شده از اين ارايه مزخرف، مي بينم تا خودمو متهم نكنم نمي تونم قدم از قدم بردارم و واقعا هم چقد موضوع زياده برا اينكه خودتو متهم كني، كافيه چشم بگردوني و دور و برتو نگاه كني، اصلا ميتوني تصادفي موضوعي از اطراف انتخاب كني و شروع كني به خوداتهامي در اون مورد، يا نه مي توني يه نگاه به درونت بندازي و يه عالم موضوع پيدا كني!
خوداتهامي ديگه نه تنها برام بي معني نيست بلكه خيلي هم لازمه، بايد خودتو متهم كني تا بفهمي چه غلطي كردي، يه كم كه تمرين كني، ديگه برات عادت مي شه، مي شه ابزاري براي كشف نقاط ضعف؛ از كجا به كجا رسيدم، از يه آرايه به يه ابزار مديريتي رسيدم، جالبه ها!
اما شروعش سخته، اينكه خودتو مقصر يدوني و متهم كني سخته ديگه، البته بقيه هم مي تونن كمكت كنن، مثلا همين چند شب پيش يكي چنان متهمم كرد كه من هيچي نداشتم بگم، البته نه اينكه چيزي نداشتم، هميشه ميشه اسمون و ريسمون بافت و از نسبي گرايي گرفته تا نسبيت فك زد، اما من خودم خواستم كه متهم باشم، شايد خواستم جلو اون متهم باشم، اخه متهم شدن جلو بعضيا خيلي اسون تره، مثلا جلو كسي كه دوسش داري و دوست داره، چون مسلما از متهم شدن سوء استفاده نمي كنه و نميزنه تو سرت!
جدا از همه اين حرفا، اين روزام بدجوري از خوداتهامي پر شده، دارم خفه ميشم از اين همه اتهام، تازه وقتي هم مي ام جلو اتهامات جديد رو بگيرم هزار و يك مشكل ديگه بوجود مي اد، به قول يكي از دوستان مزخرف......
عاشق بوستانای خلوتم، از اینایی که قد یه باغچن و بین اپارتمانای بی رحم دارن خفه می شن، تو یکی از این بوستانا که چند سال بیشتر از عمرش نمی گذره نشستم، بدجور نسق بودم، اخه تو ترک آدامس ترک سیگارم -این دیگه نوبره - نشستم و به ماشینا و عابرا زل زدم، یه ساعتی بی حرکت رو نیمکت ولو بودم، یهو فک کردم، وسط یه شهر مزخرف، غروب یه جمعه مزخرف تر، یه مرد اس و پاس که داره واسه ترک سیگار زور میزنه تو یه بوستان نیم وجبی نشسته و دلش گرفته. یه لحظه خودم از این تصویر خوشم اومد، اونقد کیف کردم که پا شدم و کلی تو خیابونا گشتم.
بعدش دوباره اومدم تو بوستان نشستم، دیگه هوا داشت تاریک می شد اما من تازه داشتم لذت می بردم، فیش هامو در اوردم و شروع کردم به خوندن، اونقد سرحال بودم که سرعت مطالعه ام خیلی بالا بود، همین وقت یه پسر تقریبا 19، 20 ساله با یه پرشیا اومد کنار بوستان پارک کرد و خیلی اروم رفت رو یه نیمکت نشست، منم کف کردم که به به چه پسر با عشقی، از اتول سواری خسته شده، اومده یه گوشه نشسته داره واسه خودش صفا می کنه. چند دقیقه نگذشت که دیدم یه پسر دیگه همسن همون اومد و رفت سمتش، دیدم بعله، اقایون قرار داشتن و کجا بهتر از بوستان به این خلوتی، اومده بودن به هم گوشی جدیدشونو نشون بدن، بدجوری دلم گرفت، همین جوری واسه بوستانم...
چقد دارم کولی بازی در می ارم، دنباله یک فکر مزخرفو گرفتم و دارم می رم جلو، هنوز هیچ خبری نشده، اصلا اگه قراره خبری بشه بذار بشه، بهتر، شاید فقط از این ناراحتم که اگه خبری بشه، اگه واقعا من حالم بد باشه، تقصیر خودمه، تقصیر حماقتم، شاید فقط از اینکه می تونستم جلو خرابی احتمالی رو بگیرم و نگرفتم ناراحتم، اما به هر حال هنوز زوده واسه متهم شدن.
ادم تنبلی نیستم اما نمی دونم چرا احساس می کنم این روزا همه چیز و همه کس رو اعصابن، مثل ادمای تنبلی که دنبال بهونه ان، از باتری گوشیم گرفته تا سردرد و سرگیجه و دوستام، همه انگار غیرقابل تحمل شدن، نمی تونم تمرکز کنم و می دونم هم که چرا نمی تونم اما هیچ کاری نمی کنم، یه سال سخت پیش روم دارم، اونقد سخت که دوست دارم بی خیالش شم اما نمی تونم، باید زور بزنم باید تلاش کنم اما مگه می ذارن!
ده دقیقست دارم به خودم فشار می ارم فقط یه خط از یه چیز مثبت تو ذهنم بنویسم اما واقعا چیزی نیست، هیچی پیدا نمی شه، من حالم بده، درد دامنه دارد...
و چه جایی بهتر از اینجا، نه نیازی به قلم داری نه جای خلوت، اصلا هم جلب توجه نمی کنی! به شرطی که زیادی جدیش نگیری، نخوای قشنگش کنی و زور بزنی با مطالب دزدی تعداد بازدید کننده هاتو زیاد کنی، یه جایی میخوای واسه خودت، واسه وقتایی که از همه چی به تنگ می ای. پس بذار همین جوری که هست بمونه، ساده و بی ارایش!
اعصاب برات نمی مونه وقتی همه خلافاتو گذاشته باشی کنار اما حالت بهتر که هیچی بدترم بشه، سیگار نکشی، مشروب نخوری و ... شاید یکی بگه طبیعیه، افسردگی می گیری، گور بابای افسردگی من چرا حال جسمیم بدتر شده!! سرم گیج میره، انگار مرگ درس خوندن داشته باشم تا می ام یه ساعت بخونم، سرم می چسبه به سقف!
خیلی بده که با تمام وجودت بخوای درس بخونی، اونم بعد چهار سال، تا قبل از همه به خودت ثابت کنی که هنوز تموم نشدی اما یهو ببینی نمی تونی، اونم بخاطر یه سرگیجه مزخرف! شایدم اثرات روانی ترک خلاف باشه که داره به شکل سرگیجه خودشو نشون میده!
نمیخوام دوباره برم وسط اون همه لذت مزخرف، میخوام بکشم بیرون اما نمیخوام از درس بیفتم، به یه موفقیت نیاز دارم، انگار برا برگشتن به روزای خوب گذشته یه موفقیت لازمه!
حالا وسط این همه بدبختی اونی که خیلی دوسش داری و خودشم میدونه بخواد ازت دلخور شه، دیگه چی میشه، انگار این روزا همه چی مزخرفه!!
باید برم دکتر ببینم چه مرگم شده، خدا کنه تو این وضعیت زیاد وقتمو نگیره...